ماجراي واقعي
در گمرك بين المللي يك دختر كه يك اتومو از يك كشور ديگري خريده بود ، از يك پدر روحاني مي خواهد به او كمك كند تا اين اتومو را در گمرك زير لباسش پنهان كند و بيرون ببرد تا خانم ماليات ندهد
پدر روحاني مي گويد : باشد ، ولي به شرط اين كه اگر پرسيدند من دروغ نمي گويم .
دختر كه چاره اي نداشت شرط را مي پذيرد.
در گمرك مامور مي پرسد : پدر ! آيا چيزي با خودت داري كه اظهار كني ؟
پدر روحاني مي گويد : از سر تا كمرم چيزي ندارم .
مامور از اين چواب عجيب شك ميكند و مي پرسد : از كمر تا زمين چطور ؟
پدر روحاني مي گويد : يك وسيله جذاب كوچك دارم كه زن ها دوست دارند از آن استفاده كنند ، ولي بايد اقرار كنم كه تا حالا بي استفاده مانده است .
مامور با خنده مي گويد : خدا پشت و پناهت پدر . برو !!!
برچسب:
نویسنده: bahare