خرید بک لینک

ماجراي واقعي

 

در گمرك بين المللي يك دختر كه يك اتومو از يك كشور ديگري خريده بود ، از يك پدر روحاني مي خواهد به او كمك كند تا اين اتومو را در گمرك زير لباسش پنهان كند و بيرون ببرد تا خانم ماليات ندهد

 

پدر روحاني مي گويد : باشد ، ولي به شرط اين كه اگر پرسيدند من دروغ نمي گويم .

 

دختر كه چاره اي نداشت شرط را مي پذيرد.

 

در گمرك مامور مي پرسد : پدر ! آيا چيزي با خودت داري كه اظهار كني ؟

 

پدر روحاني مي گويد : از سر تا كمرم چيزي ندارم .

 

مامور از اين چواب عجيب شك ميكند و مي پرسد : از كمر تا زمين چطور ؟

 

پدر روحاني مي گويد : يك وسيله جذاب كوچك دارم كه زن ها دوست دارند از آن استفاده كنند ، ولي بايد اقرار كنم كه تا حالا بي استفاده مانده است .

مامور با خنده مي گويد : خدا پشت و پناهت پدر . برو !!!

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت: 18:49

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت: 18:36

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت: 18:35

 

هويج - سيب - چغندر

مخلوط آب اين سه ميوه ضد سرطان است

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت: 18:16

 

mahdi9723.niloblog.com

اين لينك رو ببينيد و به دوستانتون معرفي كنيد.

 

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت: 16:55

 

شب آرامي بود 

مي روم در ايوان تا بپرسم از خود  زندگي يعني چه ؟؟؟؟ 

 

با خودم مي گفتم 

زندگي راز بزرگي است كه در ما جاريست 

 زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست 

 رود دنيا جاريست

 

 زندگي آبتني كردن در اين رود است 

وقت رفتن به همان عرياني ، كه به هنگام ورود آمده ايم 

دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد ؟

هيچ !!!!

 

زندگي وزن نگاهي است كه در خاطره ها مي ماند

 شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري 

شعله گرمي اميد تو را ، خواهد كشت 

زندگي در همين اكنون است 

زندگي شوق رسيدن به همان 

فردايي است ، كه نخواهد آمد

تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شايد اين خنده كه امروز ، دريغض كردي

آخرين فرصت همراهي يا ، اميد است 

زندگي ياد غزيبي است كه در سينه خاك به جا مي ماند

 زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ

زندگي ، خاطر دريايي يك قطره ، در آرامش رود

زندگي حس شكوفايي يك مزرعه ، در باور بذر

زندگي باور درياست در انديشه ماهي در تنگ

زندگي ترجمه روشن خاك است ، در آيينه عشق

زندگي فهم نفهميدن هاست

 

 زندگي ، پنجره اي باز ، به دنياي وجود

 

 تا كه اين پنجره باز است ، جهاني با ماست

 

 آسمان ، نور خدا ، عشق ، سعادت با ماست 

فرصت بازي اين پنجره را دريابيم

در نبنديم به نور ، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم

پرده از ساحت دل برگيريم

 

 رو به اين پنجره ، با شوق ، سلامي بكنيم 

زندگي ، رسم پذيرايي از تقدير است 

 

 وزن خوشبختي من ، وزن رضايتمندي ست 

 

 زندگي شايد آن لبخندي ست ، كه دريغش كرديم   

 

 زندگي زمزمه پاك حيات ست ، ميان دو سكوت

 

 زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست 

 

  لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست 

من دلم مي خواهد .

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت: 16:21


ديروز  5 آذرماه 1391 

 

 سيزدهمين سال آشنايي من با مهدي ( همسرم ) بود ، 

پنجم آذر ماه 1387 ساعت ده صبح من و مهدي همديگر رو ديديم و پيوند عشق با هم بستيم و الان 12 سال است ، كه در كنارش زندگي ميكنم و اميدوارم هميشه به همين اندازه دوستش داشته باشم و تا آخر عمرم عاشقش بمونم .

 

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت: 16:16

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خداي من

تپلي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت: 17:15

 

اي جووووووووووووووووونم

قشنگم

ملوسم

نانازم

جيگرتو بخورم خام خام

از بچگي هوش و زرنگي ازت ميباره

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت: 16:16



الهي ....

                  نازي ....


شادگرد هم ، شاگرداي قديم

ماشاء ا. همگي ممتاز بودن

بي خود نيست باباي من ميگه

مدرك شش قديم ديپلم الانه

بابا همه ما بيسواديم


برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت: 16:13

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت: 16:01

يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد  ، پسره هي زر زر مي كرد .

پيرمرد مي گفت : آروم باش فرهاد ، آروم باش عزيزم !

جلوي قفسه ي خوراكي ها ، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد ...

پيرمرده گفت : آروم فرهاد جان ، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه .

دم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چندتا از جنس ها افتاد روي زمين،

پيرمرد باز گفت : فرهاد آروم ! تموم شد ، ديگه داريم ميريم بيرون !!!!

من كف بر شده بودم

بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته

اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش !!!!

پيرمرده با يه قيافه اي منو نگاه كرد وگفت :

عزيزم فرهاد اسم منه !     اون پدر سگ اسمش سيامكه !!!

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت: 16:05

 قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است
و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن
هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه
اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که
این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و
تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و
اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد
شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند
وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح
ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه
مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ، یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا
در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟

قرآن!

من شرمنده توام

اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند
..
اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند
احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است

قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

خواندن تو آز آخر به اول ، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش
نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است
که به صلیب جهالت کشیدیم.

 

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت: 14:16

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟

گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...

جواب دادم فقط چند تایی

پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری

ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن

خیلی چیزها هست که تو نمی دونی

دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی

دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد

درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون
ناامیدی و تاریکی بکشند

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه

صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به
فراموشی سپرده اند

اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها

جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید

پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است

فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟

سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستاد

با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی

بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتی که تنها هستی تو را
همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش
هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند و هنگامی که احتیاج به
صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان
توصیف کرد، غیرقابل تصوراست.

چقدر خداوند بزرگ است.

درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترینش را به تو ارزانی می
دارد.

آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی دانستم
عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
عشق کار همه کس نیست نمیدانستم

چند تا دوست داری که واقعا دوستت دارن

 

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت: 13:50

 
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است

برچسب: نویسنده: bahare تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت: 17:52

صفحه بندی