يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد ، پسره هي زر زر مي كرد .
پيرمرد مي گفت : آروم باش فرهاد ، آروم باش عزيزم ! 
جلوي قفسه ي خوراكي ها ، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد ...
پيرمرده گفت : آروم فرهاد جان ، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه .
دم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چندتا از جنس ها افتاد روي زمين،
پيرمرد باز گفت : فرهاد آروم ! تموم شد ، ديگه داريم ميريم بيرون !!!!
من كف بر شده بودم 
بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته
اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش !!!!
پيرمرده با يه قيافه اي منو نگاه كرد وگفت :
عزيزم فرهاد اسم منه !
اون پدر سگ اسمش سيامكه !!!

برچسب:
نویسنده: bahare